|
هیچ وقت از میوه های شاخه های پائین درخت خوشم نیومد! چون دست همه بهشون میرسه! من عاشق بالاترین میوهء درختم + نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 20:27 توسط مجتبی |
ای گروه کوچک آوارگان جهان رد پاهاتان را بر کلامم به جای بگذارید + نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 19:52 توسط مجتبی |
وقتی شمع رو پوف میکنی،شعله اش کجا میره !!؟
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 21:23 توسط مجتبی |
آنان که فانوس بر پشت میبرند،در تاريكي ي سايه خويش سرگردان خواهند شد
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 15:46 توسط مجتبی |
آینه را شکست تا خود را نبيند،اما پس از آن جز خود هیچ ندید ! + نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 22:41 توسط مجتبی |
مثل لباس چرک خودم را چنگ ميزنم،شاید از من صدای آب تراوش كند ! + نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 11:32 توسط مجتبی |
..وخدایا،چه زماني طولاني تر از زمان بردباري توست ؟!
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 0:39 توسط مجتبی |
به درون غرق شدم،خيس از آب فحشا شدم سوختم،با خاكستر تيمم كردم فنا شدم،باد مرا نشناخت + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 11:31 توسط مجتبی |
هیچ انسانی در زمان حیاتش،مرگ و آينده را تجربه نميكند و هر آنچه تجربه نكرده ايم ترسناك است و من ترسناك تر از آينده چيزي نيافتم !! + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 16:31 توسط مجتبی |
... پ.ن : سخت ترین کار اینه که انسان خودش رو ببخشه،و من هرگز نتونستم !! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 17:0 توسط مجتبی |
اینجا به حَدی سرده که حتی آب در تصور هم منجمد میشه ! + نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 17:47 توسط مجتبی |
من در تمام وسعت مهیب خداوند گشتم و خود را نیافتم اما تا کرانهء خانه اش پدیدار شد،فانوس دریائی اش خاموش گردید ! + نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 14:39 توسط مجتبی |
در دورگاهِ نگاه،به گاه و بی گاه،نگاهِ جانکاهِ خورشید را میبینم، که هر روز پیرتر میشود ! + نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 19:9 توسط مجتبی |
خواستم شیشه را پاک کنم تا تو را ببینم اما تو خود ٰ غبار شیشه بودی ! + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 10:38 توسط مجتبی |
زمین محتاج پای توست ... پرواز نکن + نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 13:15 توسط مجتبی |
وقتی مادر زاد، مرده به دنیا بیائیم،مرگ برايمان زندگي مطلق خواهد بود ! + نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386 12:58 توسط مجتبی |
وقتی درخت عاشق هوا شد،تبر بهش حسودي كرد ! + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 2:14 توسط مجتبی |
نه براي آنان كه دوست ميدارند نه براي آنان كه دشمن ميدارند بلكه فقط براي آنان كه هيچ نميدارند از خداوند ،دل طلب ميكنم + نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 14:41 توسط مجتبی |
پريشوني اين روزاي من به پریشونی زنی شهوانی شبیه شده كه در اوج لذت ارضاء نشده ! + نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 19:8 توسط مجتبی |
نميدونم تا الان با واژه "بُوآريسم" بر خورد كردين يا نه اين واژه يك اصطلاح روانشناسي هست كه بعد از رمان معروف"مادام بواري" يكي از 10 رمان برتر تاريخ،اثر "گوستاو فلوبر"،رايج شد و به معناي روانپريشي با گرايش هوسراني به كار برده ميشه... نميخوام در مورد اين كتاب زياد صحبت كنم هرچند به قدري اثر وزيني هست كه ارزش چندين بار مطالعه رو داره همين قدر بدونيد كه از روي اين رمان 11 اثر سينمائي اقتباس شده. اگر ميخواهين بهترين اقتباس رو ببينيد، مادام بواري با بازي جنيفر جونز محصول 1949 روتوصيه ميكنم. فلوبر به اندازه اي بزرگ هست كه افرادي مثل جيمز جويس،مارسل پروست،ارنست همينگوي،ويرجينيا وولف و سيلويا پلات از او تاثير پذير بودند. ... حالا چرا من دارم از اين رمان صحبت ميكنم ! حدود 2 سال پيش با يكي از دوستانم يه بحث روانشناختي در زمينه رفتار شناسي داشتيم.بحث به اندازه اي برام مهم بود كه حتي در تنهائي و تا دير وقت فكر من رو مشغول ميكرد و موضوع بحث "وفاداري" بود. لطفا موضوع رو اصلا در حوضه عشق دنبال نكنيد چون ارزش اوون كم ميشه.بايد اين بحث خيلي وسيع تر باشه و نه فقط بين دو جنس مخالف بلكه بين دو جنس موافق هم كاملا صدق ميكنه... اساسا وفاداري يك قرار داد هست كه حتي اگر بخواهيم هم نميتونيم اون رو به شكل اخلاقي حفظ كنيم.شكل قانونيش كه جاي خود داره. وفاداري يعني چي؟ واقعا وفاداري يعني همين كه به همسر خيانت نكنيم وبا شخص ديگه اي رابطه نداشته باشيم ؟ يا حتي با كسي صحبت هم نكنيم !!؟؟ طبيعتا افراد واقع بين اين نگرش رو ندارن بدون شك همهء ما در ذهن خيانت ميكنيم،بدون شك اما اين خيانت با واژه هاي ساخت بشر،خيانت ناميده ميشه اما علم روانشناسي اون رو خيانت نميدونه چون هيچ انساني تسلط بر ذهن نداره،ذهن به هرجا كه اراده كنه ميره و هيچ نيروئي جلودارش نيست. اين موضوع رو به افرادي ميگم كه از همسرانشون توقع دارن كه با ديدن يك مرد جوان زيبا ،حتي افكاري بر خلاف ميل اونها نداشته باشند. اما آيا اين واقعا امكان پذيره؟ به هيچ وجه حتي اگر همسرتون ،سوگند ياد كرد هم باور نكيند و البته گناهي هم نداره كدوم يك از ما اينطوري هستيم ؟ راجع به اين موضوع با خانم و آقايون زيادي صحبت كردم.بعضي هاشون كه بدجوري از كوره در ميرفتن و بعضي هاشون هم سكوت ميكردن با مخالفت كردن،هيچ حقيقتي از بين نميره،فقط مخفي ميشه قبول كنيد اين موضوع بظاهر ساده كه شايد عده اي از شما هم اصلا اون رو قبول نداشته باشين،همين الان كه من دارم اين مطلب رو مينويسم ،داره زندگيه عده زيادي رو از هم ميپاشونه اين يعني خودخواهي ما،كه كاري رو كه خودمون نميتونيم انجام بديم از شريك زندگيمون توقع داريم انجام بده با اين تفاسير آيا ما واقعا وفاداريم ؟ كلاه خودمون رو قاضي كنيم و به اين موضوع فكر كنيم. نه،با تفسير بالا،هيچ انساني وفادار نيست، پس وفاداري يعني چي ؟ همين قدر بدونيم كه وفاداري يعني " ما با تمام اين افكار وقتي به خودمون رجوع ميكينم ،ميبينيم تحت هيچ شرايطي حاظر نيستيم،هيچ فرد ديگه اي رو جايگزين همسرمون كنيم،و اگر هزار بار به گذشته برگرديم باز هم همين شخص رو براي زندگي انتخاب ميكنيم" هيچ چيز تو دنيا مطلق نيست پس خيال پردازي بَسه ... پ.ن : فقط بخشي شايد هم خيلي كمتر از بخشي، از اين نوشته به رمان "مادام بواري "ربط داره،حالا چرا من ربطش رو اينقدر پر رنگ كردم شايد به خاطر زمان نوشتن اين مطلب باشه !! پ.ن: سعي دارم ديگه كمتر از اين جور حر فها بزنم و برگردم به همون نوشتن داستان كوتاه،مينيمال و... پ.ن: اين مطلب رو نوشتم فقط واسه اينكه بعضي ها ار رويا بيان بيرون. + نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386 19:6 توسط مجتبی |
به قدري شرافت داشت كه آدم احساس حقارت در برابرش ميكرد.صاف اما نه ساده،راستگو اما نه شيرين. من ميخواستم براش حرف بزنم اما بايد فقط گوش ميدادم و لال مينشتم. از روز اولي كه شروع كرده بود به روسپيگري ميگفت. از آدمهاي جور و واجوري كه باهاشون همبستر شده بود. از جوون هاي نامردي كه باهاش سكس كرده بودن و پولشو نداده بودن !! از اونهاي كه كتك زده بودن !! از پيرمردهاي لجن و كثيف بد بوئي كه انگار 100 سال تنشون آب نديده و مجبور بود باهاشون بخوابه و نفس به نفس ِ بريدشون بده.. پيرمردهايي كه وقتي به اوج لذت ميرسيدن داد ميزدن " عاشقتم،دوسِت دارم و ....." و بدتر از اون اين كه دختر هم در جواب بايد به دروغ ميگفت " منم عشقتم !! منم دوسِت دارم !! اگر تو اين لحظه كسي گريه كنه ، من تعجب نميكنم. ميخواستم بگم با شنيدن اين حرفها روده هام داشت از دهنم بيرون ميومد ،اما ديدم اگر قراره چيزي از جائي بيرون بياد، شاسته است كه اون چيز فقط و فقط اشك باشه كه نه از چشم بلكه از دل بايد بباره ... از شب و روزهاي زندان ميگفت،از دختر هاي همجنس باز كه همگي به حونش مي افتادن........ بين صحبت هاش يه حرفهاي وزين و با وقاري ميزد كه حيرون ميموندم از روانشناسي از فرويد از لكان از يونگ و.... حرف ميزد از فلسفه از ارسطو ،افلاطون،سهروردي ،ابن سينا... حرف ميزد نه فقط حرف،بلكه تحليل ميكرد... از بن بست هاي روحي و فلسفي خودش ميگفت..كه البته چقدر هم با بن بست هاي من اشتراك داشت از درد هاش روحم به درد ميومد اما از صداقت و راستيش وجودم به شَعَف.. چون راستشو بخواهين من كمتر با آدمهايي اين چنيني(بي ريا) روبرو شدم تا بوده، آدمهاي پست و حقيرو تهي بوده همه اينها رو گفتم تا آدمهارو با هم قياس كنم. جامعهء ما به آدمهايئ مثل اين دختر ميگن كثافت و لجن اما بگذاريد براتون كثافت و لجن رو معني كنم و بگم اينها اين القاب برازندهء چه افرادي هست... مصداقشم زياده.. خودتون حتما با نمونه هاش رو برو شديد.. اينجا فقط ميخوام با دختر ها مقايسه كنم. فقط به اين دليل كه تو اين وبلاگ فقط از دخترها و زنها مينويسم. وگرنه خودم قبول دارم، بين مردها هم موجودات كثيفي هست كه هر چه جلوتر ميريم بدتر هم ميشن. مقايسه كنيد با افرادي كه دم از نجابت ميزنن و همه رفتار هاي غير اخلاقيشون رو در نهايت وقاحت با لباس ريا ميپوشونن.آدم هايي كه هم ميخوان اميالشون رو از راههاي غير متعارف ارضا كنن و هم ميخوان چهرهء مقدسي از خودشون ارائه بدن... پسر ها يا دخترهاي زيادي رو ميشناسم كه ميگن" دوستي ما با جنس مخالف اصلا براي مقاصد آنچناني نيست و مثل دوستي با جنس موافقه" !!!!! من كه از شنيدن اين توجيهات بي رودرواسي ميخوام تف كنم تو صورتشون.ميخوام خرخره بجُوم.. آخه دروغ به اين بزرگي !؟ آخه كي ميخوايم با خودمون با حقيقت درونمون و با اون چيزي كه از ما انتظار ميره روبرو بشيم !؟ چرا ما اينقدر لجنيم !؟ چرا در ماها شرف خشك شده !؟ چرا مثل دختري كه اول مطلبم ازش ياد كردم، با خودمون مواجه نميشيم !؟ چرا سعي داريم اداي "مادر ترزا" رو در بياريم(البته اگه اون هم بند رو به آب نداده باشه) چرا شهامت نداريم جلوي آينه وجودمون سر رو بالا بگيريم،تو چشمامون نگاه كنيم و بگيم "من اميال جنسي و نياز هاي عاطفيم رو ميخوام براورده كنم،حتي به اندازه چند كلمه صحبت با جنس مخالف" اي كجاش عيب داره ؟ "به خدا حالم از نوع بشر به هم ميخوره" پشت سر هم براي رفتارهامون توجيح هاي عجيب مياريم رابطه دختر با پسر بد نيست،بد يعني اين كا رو انجام بدي و جاي ديگه بگي اين كار بده و نقاب قداست به صورت بزني. حالا شما بگين كثافت و لجن برازندهء چه افرادي هست قبل از اينكه كسي رو به خاطر پاره شدن پرده بكارتش سرزنش كنيم، بايد بخاطر پاره كردن پرده اخلاق ملامت كرد. "باور كنيم كه لاشهء متعفن با بهترين عطرها خوشبو نخواهند شد" ........... پ.ن: ميخوام تف كنم تو صورت بعضی از آدمها.اول از خودم تو آينه شروع ميكنم + نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 14:56 توسط مجتبی |
"سلام خانوم،شيرين چند روز پيش خودكشي كرد و بعد از سه روز كه توو كما بود،امروز فوت كرد" اين متن اس ام اس ِ يكي از شاگردهاي خواهرم بود كه خبر مرگ شيرين رو بهش داد. شيرين دختر 18ساله اي كه به گفته خواهرم،هميشه يجاي صورتش به خاطر كتكهاي برادرو مادرش كبود بود. پدر و مادرش هم مدتي بود از هم جدا شده بودن و بعد اون مادرش به عنوان مربي موسسه تعليم رانندگي كار ميكرد. خواهرم ميگفت يك بار كه مادر شيرين براي پرسيدن درس دخترش به مدرسه اومده بود،بدون ملاحظه روحيه و شخصيت دخترش و در حظور خواهرم يه سيلي به صورت شيرين زده بود !! بعد از اون خواهرم بهش گفته بود چرا به شخصيت شيرين اهميت نميدين و چرا جلوي برادرش رو نميگيرين كه اينقدر اين طفل معصوم رو كتك نزنه... مادرشم گفته بود خانوم جون من حوصله اين لوس بازي ها رو ندارم،اگرم به برادرش چيزي بگم،عقده اي ميشه !! و ميره دنبال خلاف(شايد تصور ميكرده پسري با اين روحيه كه به خواهر كوجيكش رحم نميكنه،به ديگري رحم ميكنه و خلاف نميكنه)اما ميتونم شيرين رو توو خونه نگه دارم كه اشتباهي ازش سر نزنه !!! واقعا در عجبم از اين استدلال مادر !! اصلا خوشحال نيستم كه واژه مادر رو در مورد اين زن بكار ببرم شيرين گاهي هم از دردهاي دلش براي خواهرم ميگفت ،مثلا اينكه توو خونه نقش كلفت رو داره(هرچند اين نقش تقريبا توو جوامعي مثل جامعه ما اپيدمي شده) يا اينكه،پسري بوده كه از شيرين خوشش ميمومده و يك بار هم به خواستگاريش اموده بوده اما با مخالفت مادرش روبرو شد. شيرين از اين ماجرا تعجب ميكرده كه با اينكه مادرش به پسره جواب منفي داده بوده اما زياد دم خونه اونها ميومده،هرچند اين طفلي گمان ميكرده پسره مياد كه مادرشو راضي كنه،اما ماجرا از اين قرار بوده كه مادرش و اون پسر،روابطي با هم بر قرار كردن،اين موضوع رو مادرش يك بار بهش اشاره كرده بوده كه فلان روز با پسره واسه گردش جائي رفته بودن.نميخوام در مورد اين رابطه قضاوت ناثواب كنم،شايد رابطه واقعا شرعي بوده. اما چرا اين موضوع رو پيش شيرين علني ميكنه و به روحيه دخترش لطمه ميزنه؟! با دونستن اين مسئله كه شيرين علاقمند به اون پسر بوده(هرچند با اين رفتار پسره معلوم بوده كه شيرين اشتباه كرده) و اين همون علت نهائي براي خودكشي بوده و ظرف شيرين رو سر ريز كرده هرچند من هيچ دليلي رو براي خودكشي،قانع كننده نميدونم،اما من شيرين نيستم... دختري كه به گفته خواهرم،هميشه حتي با صورتي كبود ميخنديده و سعي ميكرده شاد باشه ،اين يعني شيرين سعي داشته خودش رو با شرايطش تطبيق بده... اما نتونسته با آخرين مشكلش كنار بياد.. شيرين هاي زيادي اطراف ما هستند كه ما معمولا وقتي از اونها با خبر ميشيم كه اتفاقي براشون افتاده والبته اين دور همچنان ادامه داره حالا ديگه اون صورت كبود،روي خاك سرد،آروم ميگيره و صورتهاي شيرين ِ ديگه از سيلي داغ ميشن چه مرگ تلخي داشت،شيرين ... ............. پ.ن : براي آرامش روح هاي شيرين دعا كنيم + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 11:23 توسط مجتبی |
تا قطب فقط يك رديف كاج فاصله هست. خورشيد بلا تكليف شده،نه طلوع ميكنه نه غروب. همه جا نارنجي رنگه اما پرتقالي نيست،روزهاي پرتقالي و دوست هاي پرتقالي هم ديگه نيستند. هرجا قدم ميگذاري،صداي سكوتِ سرماست.سرد،خيس،كم نور ،نشانه هاي اينجاست همه جا سفيده اما كلاغ هنوز كلاغه اينقدر كاج هست كه كلاغها دعوا نميكنن صداي كلاغها رو فقط وقتي ميشه شنيد كه درخت ها رو به هم تعارف ميكنن سهراب سپهري اگه تو اين سرزمين بود هرگز نميگفت "هر كلاغي را شاخي (يا درختي) خواهم داد" يه چيز تو اين مايه ها... عين عبارتش الان تو ذهنم نيست. اي كاش كلاغها آشتي نميكردن گوش آدم ميگنده از بس صدائي نيست... چشم ها پلاسيده ميشه از بس نور كم ديد...اگه غذا هم نبود،ميشد دهن رو دوخت... براي هميشه آرزوي جير جيره كولر،يه آرزوي دست نيافتني شده.شبهاي تابستون و لالائي كولر با ترانهء جير جير.... اگه مَردي پنجره رو باز كن اما تو تابلوي روي ديوار، پنجره بازه ...براي هميشه لابد نقاشش تو صحراي آفريقا اين مَردونگي رو به خرج داده ! ماجرا جوترين آدم ها هم نميتونن شنا كنن.. اگه از سرما نميرن،حتما از ضربهء مغزي ميميرن اگه با لباس شواليه هاهم شيرجه برن تو آب ،نميتونن يخ نيم متري رو بشكنن ! غريق نجات ها كه رفتن تو كار بافتن ژاكت و پُليور، بجاش شكسته بندها حساب هاي بانكيشون تپل شده ! خورشيد اينقدر پائين اومده كه ديوار صوتي رنگ رو شكسته اما خيلي بي رمق ِ انگارخورشيد خانم دورهء يائسگيش رسيده جَوونياش تا ميخواستي بري طرفش ،شب ميشد اما ماه ِ پير پسند،هنوزم دنبالشه،... ميخوام بخوابم،اما كجاست شب ! ميخوام لخت بشم،اما اينجا " خيلي فارنهايت زيره صفر ِ" همه قيد ِ تكثير ِ نسل رو زدن چون اول بايد جرعت لخت شدن رو داشته باشي ! نسل ما داره منقرض ميشه، چون نميتونيم لباس از تن دربياريم ! ......................... پ.ن : هم تو این سرزمین هستم هم نیستم پ.ن :ضمنا قرار بود تو اين پست براي آزادي ِ دانشجوهاي زنداني بنويسم اما بايد بدونيم به قول كارل ماركس"ما قبل از آنكه بتوانيم ديگران را رها كنيم،بايد خود را رها كنيم" + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 0:0 توسط مجتبی |
دختر جوون،با شكمي كه هر روز جلوتر مي اومد،به همه زنهاي كوچه، يه موضوعه حسابی داده بود. كار اونا هر روز اين بود كه يا تو صف نون يا جلوي در و هر جاي ديگه راجع به فاطمه صحبت كنن. ميگفتن از وقتي كه پدر و مادرش مردن،هركاري كه دلش ميخواد،ميكنه. ميگفتن اصلا از برادراي گردن كلفتش ام نميترسه ویه فاحشه تمام عیار شده !! فاطمه چهرهء كاملا معمولي داشت،همسايه ها هم ميگفتن "از بس هيچ خواستگاري از فاطمه خوشش نيموده،اونم كاراي خلاف ميكنه". پسرهاي محل هم دست كمي از زنها نداشتن و سعي ميكردن هر طور شده به فاطمه نزديك بشن ومثلا از اون كارائي بكنن كه فاطمه بهش متهم بود ! هر روز شكم فاطمه بزرگتر ميشد واز زير مانوتش هم مشخص بود، اما از زايمان خبري نبود! چند روز بعد فاطمه يك دفعه نيست شد، تا.... حدود 2 هفته بعد اعلاميه فوت فاطمه كه به در و ديوار چسبيده شد،همه رو شكه كرد! تو همون چند ساعت، كلي شايعه براش درست كردن كه"برادراش تحمل اين بي آبروئي رو نكردن و خواهرشون رو سر به نيست كردن!". اما بالاخره معلوم شد اون بچهء حرومزاده ! كه تو شكم فاطمه بود،يه غدهء سرطانيه 13 كيلوئي بوده كه بعد از 10 ماه،فاطمه، اين دخترمعصوم باكره رو از پا در اورد.
بعد از اون،زنهاي محل سعي ميكردن ديگه كمتر همديگرو ببينن.حتما از خودشون و بوي گند تعفن تهمت هاشون،حالشون به هم ميخورد. + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 0:0 توسط مجتبی |
زن جَوون، درد زیادی رو داشت تحمل میکرد. دو روز بود که به نوزادش، شیر نداده بود. سینه هاش به شدت ناراحتش میکردند.انگار داشتند منفجر میشدند. اون باید هر روز مسیر خونه تا کارخونه، که حدود 100 کیلومتر بود رو با قطار طی می کرد.صبح ها وقتی که حدود ساعت 5 از خواب بلند میشد، اول به نوزادش شیر میدادو بعد اون رو پیش مادر شوهر سابقش میگذاشت و برای سوار شدن به قطار به ایستگاه راه آهن میرفت . شوهر زن جوون که کارگر معدن بود، در یک انفجار، جونش رو از دست داد، و نتونست مدت زیادی حس پدر بودن رو تجربه کنه. بعد ار اون حادثه، زن جوون برای گذران زندگی،در یک کارخونه ریسندگی مشغول به کار شد. یکی از روزها، بعد از اتمام ساعت کار،وقتی به ایستگاه قطار مراجعه کرد،متوجه شد که قطارخراب شده و عده ای مکانیک مشغول تعمیر اون هستند.لحظه ای بعد، مامور قطار فریاد زد "یکی از قطعات قطار خراب شده،وقابل تعمیر نیست. باید منتظر بمونیم تا اون قطعه از شهر تهیه بشه،و معلوم نیست قطار کی حرکت کنه". یه یکباره همه صداشون در اومدو به یک گوشه رفتند و شروع کردند به صحبت کردن درباره کارهاشون. یکی میگفت " دخترم مریضه و باید ببرمش پیش دکتر".پیرمردی که به نظر از سالهای بازنشستگیش هم گذشته بود میگفت "من که برام مهم نیست،چون کسی رو تو خونه ندارم که منتظرم باشه". کمی اون طرف تر هم جوونی با انبوه ریش تو صورتش ، به کنار دستیش میگفت" چیزی داری که بدی من بخورم،آخه چند روزه هیچ چیز نخوردم"،کنار دستیش هم نگاهی به اون انداخت و بلند شد و رفت. اما زن جوون نگران کودکش بود.تا صبح تو ایستگاه منتظر شدند و بعد هم دوباره به کارخونه برگشتند. اون روز هم مثل همهء روزها ساعت کار تموم شد و همه به ایستگاه اومدند.اما هنوز قطار تعمیر نشده بود. زن ،کم کم داشت به آستانهء فریاد زدن میرسید،اما مجبور بود تحمل کنه ،چون مشکلش چیزی نبود که بتونه به زبون بیاره.هیچ کس هم اون اطراف نبود که نوزادی به همراه داشته باشه تا هم به اون شیر بده و هم خودش و راحت کنه. فردای اون روز وقتی به ایستگاه قطار رسید،قطار تعمیر شده بود و آماده بود که حرکت کنه. زن جوون از خوشحالی ، نمیدونست چیکار کنه، اما تا شهر 100 کیلومتر راه بود و اون باید این درد رو باز هم تحمل میکرد. زن به شدت بیتابی میکرد و اصلا حواسش نبود که قطار داره پر میشه، و بالاخره قسمت مسافرها پر شد از جمعیت،و اون فاصلهء بین واگن ها رو دائم میدوید ، اما جائی نبود . بالاخره مامور قطار وقتی ترس از جا موندن رو تو صورت زن دید ، بهش گفت " بیا تو این واگن بار سوار شو". قطار چند سوت ممتد کشید و تن سنگینش رو به حرکت در آورد.چند کیلومتر بعد از ایستگاه قطار وارد کوهستانی می شد که پیچ های سحر انگیز و مناظر خیره کننده ای داشت . اون داشت منظرهء بیرون رو تماشا میکرد و آروم چند دکمهء پیراهنش رو باز کرد تا کمی درد سینه هاش تسکین پیدا کنه. زن که کنار در واگن نشته بود و به خورشیدی که آروم آروم پشت کوهها پنهان میشد نگاه میکرد، متوجه شد یک نفر دیگه هم تو اون واگن باری هست. از تو تاریکی انتهای واگن، دید که اون جوون ژنده پوش به طرفش اومدو به لنگهء دیگه در واگن تکیه زد و بیرون رو تماشا کرد. زن پیش خودش فکر کرد " حتما به خاطر سر و وضعش اجازه ندادن تو واگن مسافرها سوار بشه". جوون رو به زن کرد و گفت" چیزی داری بدی من بخورم،چند روزه که گرسنه هستم"،و زن در چوابش گفت "نه". بعد از چند لحظه که هردو ساکت بودن، صدای " قار و غور" شکم جوون شنیده شد.دل زن برای جوون سوخت، اما کاری نمیتونست انجام بده. درد سینه هاش امونش رو بریده بود.زیر لب گفت " یا عیسی مسیح،شیطان رو از من دور کن".انگار افکاری داشتند آزارش میدادند. بالاخره فکرش آشکار شد.به جوون گفت "نزدیک بیا". جوون که کمی هم ترسیده بود خودش رو رو زمین کشیدو به زن نزدیک شد. زن گفت " نزدیک تر" و باز هم نزدیک تر. دیگه نفس همدیگه رو تو صورتشون احساس میکردند. زن باقی دگمه های پیراهنش رو هم باز کرد . جوون ژنده پوش که انگار تا اون موقع سینهء هیچ زنی رو ندیده بود چشماش درشت شد و کمی عقب رفت . زن، سر جوون رو با دستاش گرفت و به سینه هاش نزدیک کرد ،و گفت" حالا که گرسنه ای ، بخور." جوون کمی تردید کرد اما لحظه ای بعد، مثل یه نوزاد شروع کرد به مکیدن سینهء زن. قطار از بین پیچ های کوهستان می گذشت و باد خنک از لابلای موهای زن،که دیگه آشفته هم شده بود . انگشتان باد، صورت زن رو نوازش میداد و لبهای جوون ژنده پوش سینه هاش رو.و کم شدن درد سینه هاش حالتی وصف ناشدنی رو براش به ارمغان داشت. وقتی که سینه هاش خالی شد، تازه یادش افتاد که این چند روز چقدر خسته شده. کنار در واگن دراز کشید و خوابش برد.جوون هم که دیگه سیر شده بود ، سرش رو گذاشت رو علوفه های داخل واگن و خوابید. + نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385 0:0 توسط مجتبی |
|
| |||||